قلم در دستم میلرزد و واژهها در هرمِ داغی که بر دل ایران نشسته، ذوب میشوند. چگونه بنویسم از ماه رمضانی که سفره افطارش با خون رنگین شد؟ چگونه بازگو کنم حکایتِ آن لحظهی هولناک را که آسمانِ «رمضان»، نه با نوای ربنا، که با غرشِ کینهتوزانهی موشکهای آمریکایی و صهیونیستی در هم شکست؟ […]

قلم در دستم میلرزد و واژهها در هرمِ داغی که بر دل ایران نشسته، ذوب میشوند. چگونه بنویسم از ماه رمضانی که سفره افطارش با خون رنگین شد؟ چگونه بازگو کنم حکایتِ آن لحظهی هولناک را که آسمانِ «رمضان»، نه با نوای ربنا، که با غرشِ کینهتوزانهی موشکهای آمریکایی و صهیونیستی در هم شکست؟
آقای من… رهبر مظلوم و مقتدرم… شهید علی حسینی خامنهای…
داغ تو تنها داغ یک رهبر نبود؛ داغ یک «پدر» بود که در میانهی نیایش و روزهداری، در کنار خانواده پارهپارهاش، هدفِ قساوتِ فرعونیان زمان قرار گرفت. ای تشنهلبِ روزهدار! تو در آن دقایق سخت، در زیر آماج حملات وحشیانهی بمب و موشک، چه نجوا میکردی؟ شک ندارم در آن لحظات که شعلههای آتش، جسم نحیف و جانبازت را در بر گرفته بود، زبانِ روزهدارت به ذکر «یا حسین» مترنم بود. تو در «جنگ رمضان»، کربلایی دیگر ساختی؛ همانگونه غریب، همانگونه تشنه و همانگونه سرخ. رفتی و با خون خود و خانوادهات، مُهر رسوایی ابدی را بر پیشانیِ یزیدیانِ صهیونیست و آمریکایی کوبیدی.
اکنون چند ماه از آن واقعهی جانسوز میگذرد؛ ماههایی که هر ثانیهاش برای ما به اندازه یک عمر «یتیمی» گذشت. ما در این مدت، با عکس تو حرف زدیم، با خاطراتت گریستیم و در خلوت خود، با بغضی گلوگیر، یتیمانه سر بر زانو گذاشتیم. حالا اما، زمانِ قرارِ آخر است. مردم قدرشناس ایران، همانهایی که تو را چون جانِ شیرین دوست داشتند، کمر بستهاند تا حماسهای از اشک و وداع بیافرینند.
چند روز دیگر، تهران لرزه بر اندام جهان خواهد انداخت. خیابانها دیگر گنجایش این همه «یتیمِ داغدار» را نخواهند داشت. پیکر مطهرت روی دستهای لرزانِ ملتی تشییع میشود که هنوز رفتنت را باور نکردهاند. و سپس… سفر به سوی خورشید؛ سفر به مشهدالرضا (ع). تو را به آغوش ضامن آهو میسپاریم تا در کنار حرم اربابت آرام بگیری. تو که خادمِ باوفای آن آستان بودی، حالا با رویی سرخ و بدنی که بوی باروت و بهشت میدهد، به دیدار امام مهربانیها میروی.
اما ای دشمنِ زبون! ای صهیونیسمِ خونآشام! گمان مبر که با بمب و موشک، کارِ ما تمام شد. درست در اوج این هقهقهای جگرسوز، وقتی که دنیا گمان میکرد ما در زیر بار این غم کمر خم میکنیم، شکوهِ یک نام، ما را سرپا نگه داشت. نگاه ما امروز به قامتِ استوار و مقتدرِ یادگارِ توست. آنچه قلبهای پرآشوب ما را تسلا میدهد و شعلههای بیقراری را در سینه خاموش میکند، وجودِ با برکتِ جانشینِ بر حق تو، «آقا امام سید مجتبی حسینی خامنهای» است. ما در سیمای او، صلابت تو را میبینیم و در کلامش، نفوذِ نگاه تو را. او آمد تا پرچم از دستِ علمدار نیفتد و حالا ما یتیمانِ تو، سربازانِ جانبرکفِ او هستیم.
ای رهبر شهید… ای که در ماه خدا، با لب تشنه به وصال خدایت رسیدی…
ایمان داریم و ذرهای شک در دلمان راه نمیدهیم که این پایانِ تو نیست. تو از تبارِ جاویدانی. تو همان سرداری هستی که در عصرِ شکوهِ ظهور، وقتی بانگِ «أنا المَهدی» از کنار کعبه برخیزد، به فرمان خدا رجعت خواهی کرد و شانه به شانه امام زمان (عج)، برای برپایی عدالت جهانی قیام خواهی کرد. آن روز، منتقمِ خونِ تو و خانوادهات، ریشهی ظلم را خواهد خشکاند.
تا آن روزِ موعود، ما میمانیم و راهی که تو با خونت ترسیم کردی. ما میمانیم و گوشبهفرمانیِ «آقا سید مجتبی»… و ما میمانیم و اشکهایی که تا قیامِ قیامت، برای «رهبرِ رمضان» خشک نخواهد شد.
خداحافظ ای مسافرِ تشنهلبِ کربلا…
سلام ما را به اربابِ بی سر برسان.
- نویسنده : مسعود باقری














Saturday, 17 October , 2026