به گزارش مژده خبر به نقل از پایگاه خبری و تحلیلی راه اترک، آرام و متین روی صندلی نشسته بود، در حالیکه اشک های چشمانش را پاک می کرد ، لبخند ملیحی بر روی لبانش نقش بست. او گفت : معجزه همیشه در حال رخ دادن است، فقط مردم باید دقت کنند. و ایمان داشته باشند تا باورشان شود که معجزه صورت گرفته است.
سرش را پایین انداخت و پارچه هایی را که پهن کرده بود تا برش بزند ، تا کرد و گوشه ی میز گذاشت ، سپس ادامه داد: اولین تجربه ی بارداری من بسیار تلخ و سخت بود، اوایل مشکلی نبود اما حدودا از ۷ ماهگی بود که سونوگرافی که رفتم تشخیص دادند که فرزندم ماکروسفال است، انگار دنیا روی سرم خراب شد، امکان سقط جنین نبود اما دکتر ها گفتند که ماکروسفال است و من باید چند ماه وجود یک فرزند ماکروسفال را در وجودم حفظ کنم تا بدنیا بیاید.
با حس و حال خراب و امید کمرنگی نزد دکتر دیگری رفتم تا شاید او تشخیص دیگری بدهد و بگوید که تشخیص پزشک قبلی اشتباه بوده است.
اما متاسفانه ایشان هم همان تشخیص را دادند، همسرم گفت: بهتر است که به تهران برویم ، پزشکان تهران بهتر از پزشکان اینجاست، از کرمانشاه به سمت تهران حرکت کردیم ، با ترس و لرز و امید آمیخته با هم مسیر را طی می کردیم و من فقط اشک می ریختم و دعا می کردم، به تهران رسیدیم، پس از استراحت به مطب دکتر رفتیم، اصلا برایم باور کردنی نبود، هر پزشکی که می رفتم تشخیص آنها یکی بود، آخر مگر من چه گناهی کرده بودم که دچار چنین مصیبتی شوم.
حال خرابی داشتم که اصلا قابل وصف نیست، انگار دنیا به آخر رسیده بود و من منتظر نابودی دنیا بودم.
وقتی به خودم آمدم دیدم که به ۳۰ پزشک متخصص مراجعه کرده ام و تشخیص همگی یک چیز و آن هم…
همه از بارداری و فرزند آوری صحبت می کنند، همه فکر می کنند که دوران بارداری همچون دوران نامزدی بسیار شیرین و شاد و لذت بخش است، دیگر نمی دانند که حال و روز مادری که فرزند ناقص و معیوبی را در وجود خود حمل می کند، چقدر سخت و تلخ و جانکاه است.
یک روز حالم خیلی بد شد و درد به سراغم آمد ، به بیمارستان مراجعه کردم اما آنها گفتند که هنوز زمان زایمان نرسیده است برای همین به منزل پدرم آمدم ، حالم بسیار بد بود به دوست قدیمی ام که ماما بود زنگ زدم و گفتم: حالم خیلی بد است و سریع خودت را به من برسان.
دوستم به منزل پدرم آمد و تا مرا معاینه کرد گفت :همه اتاق را ترک کنید ، بچه دارد به دنیا میآید، چشمانم را گرفتم و گریه می کردم، دیدن یک نوزاد زشت و ترسناک نه تنها هیچ لذتی ندارد ، بلکه غم تمام دنیا را روی دل انسان می گذارد.
بچه به دنیا آمد و من مظلوم که تا آن لحظه هیچ خیری از زندگی ندیده بودم، دوستم گفت: ببین بچه ات به دنیا آمد ، دلم نمی خواست که ان موجود ترسناک را ببینم اما دوستم اصرار کرد و گفت باور کن بچه ات سالم است !
باور نکردم و با چشمان اشکبار به موجود ترسناک نگاه کردم دیدم که همه چیز او طبیعی بود و سرش هم هیچ مشکلی نداشت ، بلند بلند گریه کردم و خدا را شکر کردم، دوستم با تعجب و خوشحالی گفت : چطور چنین چیزی ممکن است؟! مگر ماکروسفال نبود؟!
گفتم : این هدیه ی حضرت معصومه سلام الله علیها است، امروز آغاز دهه ی کرامت است، من از لحظه ای که گفتی بچه دارد به دنیا میآید، به حضرت معصومه سلام الله علیها و امام رضا علیه السلام متوسل شدم که معجزه ای رخ بدهد و فرزندم سالم باشد. این معجزه ای است که در روز اول دهه ی کرامت اتفاق افتاد .
و اکنون که ۵ ساله شده به زیارت حرم فاطمه معصومه س و امام رضا علیه السلام رفتیم و از آن بزرگواران تشکر کردیم..
انتهای پیام/
- نویسنده : روح انگیز مرادیانی
- منبع خبر : راه انرک



















Wednesday, 28 January , 2026