مژده خبر- مقالهٔ جناب آقای دکتر محمدجواد ظریف اگرچه در ظاهر و جنبه صوری، مقاله‌ای منسجم و از حیث برخی پیشنهادها قابل تأمل است؛ اما از حیث مبانی، در چند نقطه گرفتار تقلیل‌گرایی دیپلماتیک، یک‌سویه‌نگری سیاسی، خوش‌بینی نهادی و ضعف در فهم ماهیت منازعهٔ جمهوری اسلامی ایران با ایالات متحده و رژیم صهیونیستی است.

مطالب ایشان وقتی با ترازوی منطق راهبردی، واقعیت میدانی، حقوق بین‌الملل، نظریهٔ بازدارندگی، تجربهٔ تاریخی و مبانی انقلاب اسلامی سنجیده می‌شود؛ اشکالات متعددی دارد که به بعضی از آن موارد اشاره می شود:

۱. نخستین اشکال: تبدیل منازعهٔ تمد،نی و راهبردی به اختلافی قابل‌مدیریت
محوری‌ترین ضعف مقاله آن است که می‌کوشد منازعهٔ ایران و آمریکا را عمدتاً به مجموعه‌ای از اختلافات قابل مدیریت، سوءتفاهم‌های متقابل و مسائل قابل معامله فروبکاهد. ایشان می‌گوید تهران و واشنگتن نمی‌توانند دوست باشند، امّا می‌توانند اختلافات خود را مدیریت کنند!
این گزاره، در سطحی، درست است؛ اما در سطحی عمیق‌تر، ماهیت منازعه را کوچک می‌کند. مناقشهٔ جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده صرفاً نزاعی بر سر پروندهٔ هسته‌ای، تنگهٔ هرمز، تحریم‌ها یا اختلافات منطقه‌ای نیست. این منازعه، در بخش مهمی، برخورد دو دستگاه معنایی و دو منطق قدرت است:

منطق هژمونیک آمریکا؛
منطق استقلال و نفی سلطهٔ جمهوری اسلامی ایران.
در منطق آمریکایی، امنیت مطلوب خاورمیانه امنیتی است که در آن ساختار منطقه‌ای در مدار قدرت آمریکا باقی بماند.
در منطق انقلاب اسلامی، امنیت پایدار هنگامی پدید می‌آید که ملّت‌ها از وابستگی راهبردی به قدرت‌های خارجی رهایی یابند.
پس مسئله فقط این نیست که دو طرف اختلاف دارند؛ مسئله این است که یکی می‌خواهد نظم منطقه‌ای را مدیریت کند و دیگری می‌خواهد از مدیریت بیرونی آن رها شود.
از این منظر، هر طرحی که بدون تحلیل دقیق ماهیت هژمونیک آمریکا، رابطهٔ راهبردی واشنگتن و تل‌آویو، شبکهٔ تحریم‌ها، جنگ شناختی، عملیات نفوذ و سیاست مهار منطقه‌ای، صرفاً از «مدیریت اختلافات» سخن بگوید، در بهترین حالت، نسخه‌ای دیپلماتیک برای بیماری‌ای ژئوپلیتیک است؛ نسخه‌ای لطیف برای زخمی سخت و عمیق.

۲. خطای دوم: فرض نادرست دربارهٔ هدف آمریکا
آقای ظریف بر این باور است که ایالات متحده می‌خواهد از غرب آسیا فاصله بگیرد تا به هند ـ اقیانوس آرام بپردازد!
این تحلیل بخشی از واقعیت را می‌بیند، اما همهٔ واقعیت را نه.
آمریکا ممکن است بخواهد هزینهٔ مستقیم حضور خود را کاهش دهد؛ امّا این با خروج راهبردی از منطقه تفاوت دارد. راهبرد آمریکا در بسیاری از موارد نه «ترک منطقه»، بلکه تغییر شکل حضور از اشغال و حضور پرهزینه به شبکه‌سازی، برون‌سپاری، ائتلاف‌سازی، پایگاه‌محوری، جنگ نیابتی، تحریم و کنترل فناوری و اطلاعات است.
واشنگتن ممکن است سرباز کمتری به میدان بفرستد، اما همچنان بخواهد:
مسیرهای انرژی را کنترل کند؛
امنیت رژیم صهیونیستی را تضمین نماید؛
از ظهور قدرت منطقه‌ای مستقل جلوگیری کند؛
از شکل‌گیری نظم امنیتی مستقل در غرب آسیا جلوگیری کند؛
مسیرهای ارتباطی و دریایی را تحت نظارت راهبردی خود نگه دارد.
بنابراین، فرض اینکه آمریکا تنها به دنبال «فراغت از خاورمیانه» است، می‌تواند به خطای محاسباتی منجر شود.
آمریکا شاید بخواهد از صحنه خارج نشود، بلکه از پشت صحنه فرمان براند. و این همان تفاوتی است که میان «خروج امپراتوری» و «بازآرایی امپراتوری» وجود دارد.

۳. نقطهٔ ضعف بزرگ مقاله: تقلیل نقش اسرائیل به یک «عامل اخلال‌گر»

آقای ظریف به‌درستی بر نقش اسرائیل در بی‌ثباتی منطقه تأکید می‌کند؛ امّا تحلیل او در اینجا نیز دچار ساده‌سازی است.
آقای ظریف در مقاله خود، اسرائیل را چنان به تصویر کشیده که گویی یک بازیگر مستقل و مزاحم است که سیاست آمریکا را به سوی جنگ می‌کشاند! این تصویر، اگرچه بخشی از واقعیت را در خود دارد، امّا از نظر راهبردی ناقص است.
رابطهٔ آمریکا و اسرائیل صرفاً رابطهٔ «واشنگتن عاقل» و «تل‌آویو جنگ‌طلب» نیست. اسرائیل برای آمریکا:
پایگاه راهبردی؛
شریک اطلاعاتی؛
ابزار بازدارندگی منطقه‌ای؛
مرکز فناوری نظامی؛
عنصر مهم در معماری قدرت غربی در خاورمیانه است.
پس مسئله این نیست که آمریکا فقط باید اسرائیل را «تحت فشار» قرار دهد. مسئله این است که باید فهمید چرا ساختار قدرت آمریکا اساساً چنین نقش منطقه‌ای ممتازی برای اسرائیل تعریف کرده است.
در نتیجه، انتظار اینکه واشنگتن صرفاً با فشار سیاسی، تل‌آویو را از راهبرد بنیادین خود بازدارد، بدون تغییر در محاسبهٔ هزینه ـ فایدهٔ آمریکا، چندان واقع‌بینانه نیست.

۴. مقاله در فهم قدرت نظامی ایران، بیش از اندازه دیپلماتیک است
یکی از مهم‌ترین نکات مقاله آن است که مقاومت ایران در برابر فشار نظامی را برجسته می‌کند. این بخش، به‌حق، حائز اهمیت است؛ اما جناب آقای ظریف گاهی از «تاب‌آوری ایران» به‌گونه‌ای سخن می‌گوید که گویی مقاومت به‌تنهایی برای تولید بازدارندگی کافی است!

در حالی‌که در نظریهٔ امنیت ملّی، تاب‌آوری با بازدارندگی یکی نیست.
تاب‌آوری یعنی بتوانی ضربه را تحمل کنی.
بازدارندگی یعنی دشمن را به این نتیجه برسانی که ضربه‌زدن به تو، هزینه‌ای غیرقابل‌تحمل دارد.

ایران برای حفظ امنیت خود به هر دو نیاز دارد:

تاب‌آوری برای تحمل ضربه؛
بازدارندگی برای جلوگیری از ضربه.
از منظر نظامی، بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران تنها در توان موشکی یا پهپادی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه محصول ترکیبی از:
توان موشکی؛
قدرت پهپادی؛
عمق راهبردی؛
شبکهٔ متحدان و شرکای منطقه‌ای؛
توان اطلاعاتی؛
جنگ الکترونیک؛
ظرفیت عملیات نامتقارن؛
قابلیت تحمیل هزینه به دشمن؛
و مهم‌تر از همه، ارادهٔ سیاسی برای استفاده از قدرت است.
آقای ظریف در برخی مواضع، به‌جای تحلیل این منظومهٔ قدرت، بیش از حد بر زبان دیپلماسی و توافق تکیه می‌کند. امّا تاریخ امنیتی جمهوری اسلامی یک حقیقت روشن را نشان داده است:
دیپلماسی هنگامی بیشترین اثر را دارد که دارای پشتوانهٔ قدرت باشد؛ دیپلماسی بی‌پشتوانه، گاه به خواهش‌نامه تبدیل می‌شود.

۵. تنگهٔ هرمز: درست‌ترین بخش مقاله، امّا با یک کاستی بنیادین
تحلیل آقای ظریف دربارهٔ تنگهٔ هرمز از نقاط مهم آن است.
ایشان به‌درستی فهمیده که تنگهٔ هرمز صرفاً یک مسیر دریایی نیست؛ بلکه یک اهرم ژئوپلیتیکی، اقتصادی و امنیتی است. اما در اینجا نیز باید یک تفکیک بنیادین صورت گیرد.
ایران نباید از تنگهٔ هرمز صرفاً به‌عنوان ابزار تهدید استفاده کند؛ بلکه باید آن را در چارچوب یک دکترین بازدارندگی دریایی چندلایه تعریف کند.
تنگهٔ هرمز باید بخشی از این منظومه باشد:
امنیت در برابر امنیت؛
آزادی در برابر آزادی؛
ثبات در برابر ثبات.
یعنی اگر امنیت ایران تضمین شود، امنیت کشتیرانی نیز می‌تواند در چارچوب حقوق بین‌الملل و ترتیبات منطقه‌ای تضمین شود؛ اما اگر تنگه به مسیر انتقال ابزار جنگ علیه ایران تبدیل شود، نمی‌توان انتظار داشت ایران در برابر تهدیدی وجودی، صرفاً با زبان صلح و تجارت پاسخ دهد.
با این حال، باید از یک دام نیز پرهیز کرد: بستن مکرّر یا بی‌ضابطهٔ تنگه می‌تواند هزینه‌های راهبردی جدی برای ایران ایجاد کند.
قدرت واقعی در تنگه الزاماً در «بستن تنگه» نیست؛ گاه در این است که دشمن بداند ایران توان بستن، کنترل، محدودسازی و مدیریت آن را دارد، امّا از این توان به‌صورت حساب‌شده استفاده می‌کند.
بازدارندگی مؤثر، فریاد نیست؛ سایهٔ خاموش قدرت است.

۶. بزرگ‌ترین تناقض مقاله: دعوت به مذاکره و سپس پیشنهاد امتیازهای عظیم

مقاله پیشنهاد می‌کند ایالات متحده:
تمامیت ارضی ایران را به رسمیت بشناسد؛
تحریم‌ها را لغو کند؛
نام ایران و نهادهای ایرانی را از فهرست‌های تروریستی حذف کند؛
در بازسازی ایران مشارکت کند؛
صندوق سرمایه‌گذاری ۳۰۰ میلیارد دلاری ایجاد نماید.
در مقابل، ایران باید تضمین‌های دائمی عدم اشاعهٔ هسته‌ای ارائه دهد.
این پیشنهاد از حیث اخلاقی و سیاسی قابل فهم است، اما از حیث موازنهٔ قدرت و امکان‌پذیری مذاکراتی، بسیار خوش‌بینانه است.
مشکل اساسی این است که آقای ظریف فرض کرده که آمریکا می‌تواند چنین تعهداتی را بدهد و سپس به آنها پایبند بماند!
اما تجربهٔ توافق هسته‌ای نشان داد که حتی توافقی با پشتوانهٔ بین‌المللی نیز در برابر تغییر دولت آمریکا شکننده است.
بنابراین مسئله فقط این نیست که:
«چه توافقی می‌توان امضا کرد؟»
بلکه مسئلهٔ مهم‌تر این است:
«چه سازوکار حقوقی و راهبردیی‌ وجود دارد که آمریکا نتواند به‌سادگی از توافق خارج شود؟»
اگر پاسخ این پرسش روشن نباشد، هر توافق جدید ممکن است صرفاً نسخه‌ای تازه از تجربهٔ گذشته باشد.

توافق بدون ضمانت اجرایی، تعهد نیست؛ وعده است. و در سیاست قدرت، وعده‌ای که هزینهٔ نقض نداشته باشد، ارزش بازدارندگی ندارد.

۷. ضعف مهم‌تر: اعتماد بیش از حد به نهادهای منطقه‌ای
آقای ظریف پیشنهاد ایجاد:
شبکهٔ امنیت منطقه‌ای؛
گفت‌وگوی دائمی؛
همکاری هسته‌ای؛
صندوق توسعه؛
شبکهٔ اقتصادی؛
اتصال ریلی و انرژی؛
نهادهای مشترک منطقه‌ای را مطرح می‌کند.
این ایده‌ها از منظر نظری جذاب‌اند؛ اما یک سؤال سخت باقی می‌ماند:
چه چیزی کشورهای منطقه را وادار می‌کند به این نهادها پایبند بمانند؟
نهادسازی بدون حل مسئلهٔ قدرت، اغلب به ساختن ساختمان روی زمین لرزان می‌ماند.

در غرب آسیا هنوز:
بی‌اعتمادی تاریخی؛
رقابت‌های ژئوپلیتیکی؛
تضادهای ایدئولوژیک؛
منازعات قومی؛
رقابت‌های انرژی؛
رقابت‌های نظامی؛
وابستگی برخی دولت‌ها به قدرت‌های خارجی وجود دارد.
بنابراین، ایجاد نهادهای منطقه‌ای باید پس از ایجاد حداقلی از موازنهٔ قدرت و اعتماد صورت گیرد، نه به‌عنوان جایگزین آن.
نهادها قدرت تولید نمی‌کنند مگر آنکه قدرت‌های اصلی، ارادهٔ حفظ آنها را داشته باشند.

۸. از منظر روحیه انقلابی: صلح مطلوب است، امّا صلح بدون عزت نه
از منظر انقلاب اسلامی، صلح هدف است؛ اما صلح به هر قیمت هدف نیست.
در منظومهٔ فکری امام خمینی و قاید شهید، امام سید علی خامنه‌ای و رهبر انقلاب امام سید مجتبی خامنه‌ای، مسئلهٔ اساسی این است که صلح نباید به ابزار تسلیم تبدیل شود.
میان این دو باید تفاوت گذاشت:
صلح از موضع قدرت؛
و صلح از موضع هراس.
اولی عقلانیت است؛ دومی عقب‌نشینی.
اگر دیپلماسی بتواند:
حقوق ملّت ایران را تثبیت کند؛
تحریم‌ها را رفع کند؛
امنیت کشور را تضمین نماید؛
استقلال سیاسی را حفظ کند؛
و ظرفیت‌های راهبردی را قربانی نکند،
چنین دیپلماسی‌ای نه تنها با انقلاب اسلامی ناسازگار نیست، بلکه عین عقلانیت انقلابی است.

امّا اگر مذاکره به این معنا باشد که ایران در برابر وعده‌های آینده، عناصر قدرت امروز خود را واگذار کند، این دیگر دیپلماسی نیست؛ تبدیل سرمایهٔ راهبردی به چک وعده‌دار است.

۹. از منظر گرایش ولایی: امنیت در نگاه انقلاب، صرفاً امنیت دولت نیست

در منظومهٔ ولایت فقیه، امنیت فقط امنیت مرزها یا امنیت حکومت نیست؛ بلکه امنیت:
استقلال؛
هویت؛
عزّت؛
دین؛
مردم؛
عدالت؛
و آیندهٔ تمدّنی امّت است.
از این منظر، نگاه صرفاً واقع‌گرایانه نیز کافی نیست. واقع‌گرایی می‌پرسد:
چه چیزی ممکن است؟
اما منطق انقلاب می‌پرسد:
چه چیزی هم ممکن است و هم عزتمندانه و حق‌مدار است؟
این تفاوتی بنیادین است. ممکن است قدرتی بزرگ بتواند با فشار، امتیازی بگیرد؛ اما هر امتیاز ممکن، الزاماً امتیاز مشروع نیست.
ممکن است توافقی بتواند جنگ را موقتاً متوقف کند؛ اما هر توقف جنگی الزاماً صلح نیست.
و ممکن است سکوت سلاح‌ها برقرار شود؛ اما اگر ریشهٔ تهدید باقی بماند، این سکوت چیزی جز آتش‌بس میان دو انفجار نیست.

۱۰. از نظر امنیتی: آقای ظریف تهدید ترکیبی را کم‌رنگ می‌بیند

یکی از کاستی‌های مهم مقاله آقای ظریف این است که جنگ را عمدتاً در چارچوب جنگ نظامی و دیپلماسی تحلیل می‌کند.
اما تهدید علیه جمهوری اسلامی ایران امروز چندلایه است:
جنگ نظامی؛
جنگ اقتصادی؛
جنگ سایبری؛
جنگ شناختی؛
عملیات روانی؛
فشار دیپلماتیک؛
جنگ رسانه‌ای؛
عملیات نفوذ؛
تحریم فناوری؛
بحران‌سازی اجتماعی؛
و تلاش برای فرسایش سرمایهٔ اجتماعی.
در چنین شرایطی، امنیت ملّی فقط با توافق نظامی یا دیپلماتیک تأمین نمی‌شود.
کشوری که در میدان نظامی مقاومت کند امّا در میدان روایت شکست بخورد، ممکن است در نهایت بخشی از دستاوردهای نظامی خود را از دست بدهد.
ازاین‌رو، هر طرح جامع امنیتی برای ایران باید دارای چهار ستون باشد:
قدرت سخت؛
قدرت اقتصادی؛
قدرت اجتماعی؛
قدرت روایی.
و شاید بتوان گفت:
موشک، مرز را حفظ می‌کند؛
اقتصاد، جامعه را نگه می‌دارد؛
ایمان، اراده را می‌سازد؛
و روایت، معنای مقاومت را حفظ می‌کند.

۱۱. مقاله در تحلیل «پیروزی» نیز نیازمند دقت بیشتر است
مقاله از تاب‌آوری ایران سخن می‌گوید و آن را نشانهٔ شکست راهبرد فشار می‌داند.
این تحلیل تا حد زیادی قابل دفاع است؛ امّا باید از ادعای پیروزی مطلق نیز پرهیز کرد.
در جنگ مدرن، پیروزی لزوماً به معنای نابودی دشمن نیست.
پیروزی می‌تواند یعنی:
دشمن به اهداف اعلامی خود نرسد؛
ظرفیت‌های حیاتی کشور حفظ شود؛
ارادهٔ سیاسی فرو نریزد؛
بازدارندگی باقی بماند؛
هزینهٔ دشمن افزایش یابد؛
و امکان ادامهٔ حیات راهبردی حفظ شود.
بنابراین، ارزیابی دقیق‌تر این است:
مقاومت موفق می‌تواند شکست راهبردی دشمن را رقم بزند، حتی اگر خسارت‌های تاکتیکی وارد شده باشد؛ اما این امر نباید به انکار خسارت‌ها، ضعف‌ها و ضرورت اصلاحات منجر شود.
انقلاب اسلامی به ستایش مقاومت نیاز ندارد؛ به تقویت مقاومت نیاز دارد.
و تقویت مقاومت با پنهان‌کردن ضعف‌ها ممکن نیست.

۱۲. مهم‌ترین نقد به شخصیت و رویکرد سیاسی ظریف
دکتر محمدجواد ظریف را باید به‌عنوان یک دیپلمات حرفه‌ای و صاحب تجربهٔ بین‌المللی جدی گرفت. امّا نقطهٔ قوّت او ــ یعنی توانایی دیدن جهان از دریچهٔ مذاکره، نهادهای بین‌المللی و سازوکارهای دیپلماتیک ــ گاهی به نقطهٔ ضعف تحلیل او تبدیل می‌شود.
او جهان را بیش از اندازه از منظر میز مذاکره می‌بیند.
اما همهٔ جنگ‌ها در میز مذاکره آغاز نمی‌شوند و همهٔ صلح‌ها نیز در میز مذاکره ساخته نمی‌شوند.

گاهی پشت میز مذاکره، نتیجهٔ میدان تعیین شده است.
گاهی طرف مقابل مذاکره نمی‌کند تا توافق کند؛ مذاکره می‌کند تا:
زمان بخرد؛
اطلاعات جمع کند؛
شکاف ایجاد کند؛
فشار را کاهش دهد؛
توان طرف مقابل را بسنجد؛
و سپس در لحظهٔ مناسب، میز مذاکره را ترک کند.
پس دیپلماسی باید همواره در کنار بدبینی راهبردی حرکت کند.
در سیاست خارجی، حسن‌نیت فضیلت اخلاقی است؛ امّا اعتماد بی‌ضمانت، خطای امنیتی.

جمع‌بندی نهایی
مقالهٔ دکتر ظریف، از حیث طرح ایدهٔ امنیت منطقه‌ای، کاهش وابستگی به قدرت‌های خارجی، گفت‌وگوی منطقه‌ای و ضرورت پایان دادن به چرخهٔ جنگ، واجد نکات مهم و ارزشمندی است.
اما از حیث راهبردی، مقاله در چند جا گرفتار خوش‌بینی می‌شود:
خوش‌بینی نسبت به امکان تغییر رفتار آمریکا؛
خوش‌بینی نسبت به نقش میانجی‌گرانهٔ واشنگتن؛
خوش‌بینی نسبت به امکان مهار اسرائیل از سوی آمریکا؛
خوش‌بینی نسبت به ضمانت‌های بلندمدت توافق؛
خوش‌بینی نسبت به نهادسازی در منطقه‌ای سرشار از بی‌اعتمادی؛
و خوش‌بینی نسبت به امکان تبدیل دشمنی ساختاری به اختلافی صرفاً قابل مدیریت.
حقیقت آن است که جمهوری اسلامی ایران برای صلح پایدار، نه به تسلیم نیاز دارد و نه به جنگ دائمی.

راه سومی هم وجود دارد:
بازدارندگی فعال، دیپلماسی عزتمند، اقتصاد مقاوم، عمق راهبردی، قدرت علمی، انسجام اجتماعی و عقلانیت انقلابی.
نه صلحی که از ترس زاده شود، پایدار است؛
نه جنگی که از غرور آغاز شود، عاقلانه.
صلح حقیقی آن‌گاه ممکن است که دشمن بداند جنگ، ایران را فرو نمی‌ریزد؛ و ایران نیز بداند صلح، به معنای تسلیم نیست.
در منطق انقلاب اسلامی، مذاکره باید امتداد قدرت باشد، نه جایگزین قدرت؛
دیپلماسی باید زبان عزت باشد، نه زبان استمداد؛
تعامل باید از موضع استقلال باشد، نه از موضع احتیاج؛
و صلح باید محصول بازدارندگی باشد، نه جایگزین آن.

و در نهایت، راهبرد مطلوب جمهوری اسلامی را می‌توان در این جمله خلاصه کرد:

ایران نه باید در رؤیای جنگ زندگی کند و نه در توهم صلح؛ باید آن‌چنان قدرتمند، هوشیار و ریشه‌دار باشد که دشمن، جنگ را ناممکن و صلح را تنها گزینهٔ عقلانی خود ببیند.
زیرا در جهان قدرت، آن‌کس که فقط صلح می‌خواهد، ممکن است به صلح نرسد؛ امّا آن‌کس که توان دفاع از صلح را دارد، شایستهٔ صلح است.

 

پایان پیام/

  • نویسنده : دکتر محمدابراهیم مالمیر عضو هیئت علمی دانشگاه رازی
  • منبع خبر : مژده خبر